تو در ماتریکسی زندگی میکنی که خودت نمیدونی

تو در ماتریکسی زندگی می‌کنی که خودت نمی‌دانی؛ آیا سرنوشتت را خودت می‌سازی؟
تا به حال شده به زندگی خودت نگاه کنی و با خودت بگویی: «چرا همیشه همین اتفاق برای من می‌افتد؟» چرا هر بار وارد یک رابطه می‌شوی، تقریباً همان داستان قبلی تکرار می‌شود؟ چرا هر چقدر تلاش می‌کنی پول بیشتری به دست بیاوری، دوباره به نقطه‌ای برمی‌گردی که احساس می‌کنی کمبود داری؟ چرا بعضی آدم‌ها مدام با افراد خاصی درگیر می‌شوند؟ چرا یک نفر همیشه احساس می‌کند دیده نمی‌شود، دیگری همیشه از رها شدن می‌ترسد و شخص دیگری هر بار درست زمانی که به موفقیت نزدیک می‌شود، خودش همه چیز را خراب می‌کند؟ ما معمولاً برای این اتفاق‌ها یک اسم آماده داریم: شانس. بدشانسی. قسمت. سرنوشت. اما اگر واقعیت چیز دیگری باشد چه؟

شاید چیزی که تو «سرنوشت» می‌نامی، نتیجه‌ی الگویی باشد که هنوز در ذهنت نمی‌بینی.

این دقیقاً جایی است که ایده‌ی کارل گوستاو یونگ، روان‌پزشک و بنیان‌گذار روان‌شناسی تحلیلی، تبدیل به موضوعی بسیار عجیب و قابل تأمل می‌شود.

جمله‌ای که می‌تواند نگاهت به زندگی را تغییر دهد

یکی از مشهورترین جملاتی که به یونگ نسبت داده می‌شود این است:
«تا زمانی که ناخودآگاه را آگاه نکنی، زندگی تو را هدایت خواهد کرد و تو آن را سرنوشت خواهی نامید.»
این جمله در فضای عمومی بسیار مشهور شده، اما از نظر منبع‌شناسی بهتر است آن را یک بازنویسی از ایده‌ی یونگ بدانیم، نه نقل‌قول لفظ‌به‌لفظ. یونگ در کتاب Aion ایده‌ای بسیار نزدیک مطرح می‌کند: وقتی یک وضعیت درونی به آگاهی درنمی‌آید، در بیرون و به شکل «سرنوشت» خود را نشان می‌دهد. اما سؤال اصلی اینجاست:

منظور یونگ دقیقاً چه بود؟

و مهم‌تر از آن: آیا ممکن است ما واقعاً در یک «ماتریکس ذهنی» زندگی کنیم؟

ماتریکس ذهنی چیست؟

وقتی کلمه‌ی «ماتریکس» را می‌شنویم، شاید سریع یاد یک فیلم علمی‌تخیلی بیفتیم؛ جهانی که انسان‌ها در آن در یک واقعیت شبیه‌سازی‌شده زندگی می‌کنند و نمی‌دانند واقعیت واقعی چیست. اما برای فهم این موضوع لازم نیست سراغ یک دنیای کامپیوتری برویم. ماتریکس ذهنی می‌تواند بسیار ساده‌تر و در عین حال بسیار عمیق‌تر باشد. ماتریکس ذهنی یعنی مجموعه‌ای از باورها، ترس‌ها، تجربه‌های گذشته، برداشت‌ها، عادت‌ها و الگوهای فکری که بدون اینکه متوجه باشیم، روی نحوه‌ی دیدن و انتخاب کردن ما اثر می‌گذارند. تو فقط اتفاقات زندگی را نمی‌بینی؛ تو اتفاقات را از فیلتر ذهن خودت می‌بینی. دو نفر می‌توانند دقیقاً در یک موقعیت قرار بگیرند، اما دو واقعیت کاملاً متفاوت را تجربه کنند. یکی یک شکست را پایان دنیا می‌بیند. دیگری همان شکست را اطلاعاتی درباره‌ی مسیر خودش می‌داند. یکی وقتی کسی جواب پیامش را نمی‌دهد، فوراً فکر می‌کند: «من برایش مهم نیستم.» دیگری فکر می‌کند: «احتمالاً گرفتار است.» اتفاق بیرونی یکی است. اما معنایی که ذهن به آن می‌دهد متفاوت است.

مغز تو همیشه واقعیت را همان‌طور که هست نمی‌بیند

یکی از بخش‌های جذاب ماجرا این است که بسیاری از چیزهایی که روی رفتار ما اثر می‌گذارند، الزاماً در سطح آگاهی ما نیستند. ممکن است بگویی:

«من آدم بااعتمادبه‌نفسی هستم.»

اما وقتی فرصتی جدی برای دیده شدن پیدا می‌کنی، ناگهان عقب می‌کشی. ممکن است بگویی:

«من می‌خواهم پولدار شوم.»

اما وقتی درآمدت افزایش پیدا می‌کند، تصمیم‌های عجولانه می‌گیری، پول را سریع خرج می‌کنی یا دوباره به همان الگوی قبلی برمی‌گردی. اینجاست که یک تناقض عجیب ظاهر می‌شود:

ذهن آگاهت یک چیز می‌خواهد، اما بخش‌های عمیق‌تر ذهنت ممکن است چیز دیگری را دنبال کنند.

و تا زمانی که این تضاد را نبینی، ممکن است تصور کنی زندگی علیه توست.

چرا بعضی اتفاق‌ها مدام تکرار می‌شوند؟

فرض کن فردی از کودکی یاد گرفته باشد که عشق همیشه با اضطراب همراه است. شاید در محیطی بزرگ شده که محبت و توجه ثبات نداشته است. در بزرگسالی ممکن است وارد رابطه‌ای شود که همان نوسان را دارد: یک روز محبت، یک روز فاصله؛ یک روز توجه، یک روز بی‌تفاوتی. او ممکن است بگوید:

«من همیشه آدم‌های اشتباه را جذب می‌کنم.»

اما سؤال عمیق‌تر این است: چرا این آدم برای او آشناست؟ گاهی چیزی که برای ما آشناست، الزاماً چیزی نیست که برای ما خوب است. ذهن انسان می‌تواند به الگوهای آشنا بچسبد، حتی اگر آن الگوها دردناک باشند. در نگاه یونگی، بخشی از این فرایند می‌تواند به محتوای ناآگاه و «فرافکنی» مربوط باشد؛ یعنی چیزی درونی را بیرون از خودمان ببینیم و آن را صرفاً متعلق به دیگران یا جهان بدانیم. یونگ در نوشته‌هایش فرافکنی را یکی از پدیده‌های رایج روانی می‌دانست و درباره‌ی نقش آن در تجربه‌ی ما از دیگران و جهان بحث کرده است.

ماتریکس دقیقاً از کجا ساخته می‌شود؟

ماتریکس ذهنی یک‌دفعه ساخته نمی‌شود. از سال‌های کودکی شروع می‌شود و با تجربه‌های مختلف شکل می‌گیرد. یک جمله که بارها شنیده‌ای. یک شکست که هنوز هضم نشده. یک رابطه‌ی دردناک. یک تحقیر. یک ترس. یک باور خانوادگی درباره‌ی پول. یک تصور درباره‌ی عشق. یک تعریف اشتباه از موفقیت. و بعد، همه‌ی این‌ها کم‌کم تبدیل می‌شوند به چیزی که تو اسمش را می‌گذاری: «من همینم.» اما شاید «همین بودن» تو، تمام حقیقت تو نباشد.

خطرناک‌ترین بخش ماتریکس این است که خودش را شبیه واقعیت نشان می‌دهد

اگر یک باور را از کودکی با خودت حمل کرده باشی، بعد از مدتی دیگر احساس نمی‌کنی که آن باور یک باور است. فکر می‌کنی: واقعیت همین است. اگر باور داشته باشی «آدم‌ها قابل اعتماد نیستند»، هر رفتار مشکوکی را سریع می‌بینی. اما رفتارهای قابل اعتماد را ممکن است نادیده بگیری. اگر باور داشته باشی «من پولدار نمی‌شوم»، فرصت‌هایی را که با تصویر ذهنی تو سازگار نیستند شاید جدی نگیری. اگر باور داشته باشی «من به اندازه‌ی کافی خوب نیستم»، حتی وقتی دیگران تو را تحسین می‌کنند ممکن است آن را باور نکنی. اینجا اتفاق عجیبی رخ می‌دهد:

ذهن تو چیزی را که انتظار دارد، راحت‌تر می‌بیند؛ و چیزی را که نمی‌تواند باور کند، ممکن است نادیده بگیرد.

به همین دلیل است که گاهی تغییر زندگی فقط با «بیشتر تلاش کردن» اتفاق نمی‌افتد. گاهی باید چیزی را درون خودت ببینی که تا امروز اصلاً نمی‌دانستی وجود دارد.

آیا واقعاً سرنوشت خودمان را می‌سازیم؟

اینجا باید مراقب یک برداشت افراطی باشیم. این ایده به این معنا نیست که هر اتفاقی که در زندگی رخ می‌دهد، صددرصد توسط افکار تو ساخته شده است. دنیا پر از عوامل بیرونی، اتفاقات تصادفی، شرایط اجتماعی، تصمیم‌های دیگران و چیزهایی است که خارج از کنترل ما هستند. اما یک بخش مهم از زندگی در اختیار ماست:

نحوه‌ی تفسیر اتفاقات، انتخاب‌های ما، واکنش‌های ما و الگوهایی که بارها تکرار می‌کنیم.

و دقیقاً همین قسمت است که ایده‌ی یونگ را جذاب می‌کند. وقتی یک تعارض درونی را نمی‌بینیم، ممکن است بارها در انتخاب‌ها، روابط و رفتارهای ما خودش را نشان دهد؛ آن‌قدر که در نهایت تصور کنیم «سرنوشت من این است».

شاید مشکل زندگی تو چیزی نباشد که فکر می‌کنی

فرض کن کسی مدام شکست می‌خورد. ممکن است سال‌ها بگوید: «من بدشانسم.» اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، شاید الگوی دیگری وجود داشته باشد. شاید همیشه تصمیم‌های عجولانه می‌گیرد. شاید از ترس شکست، هیچ‌وقت کار را تا پایان ادامه نمی‌دهد. شاید وقتی شرایط خوب می‌شود، خودش عقب می‌کشد. شاید از موفقیت تصویری دارد که در ظاهر دوستش دارد، اما در عمق وجودش از پیامدهای آن می‌ترسد. در این حالت، گفتن «من بدشانسم» مسئله را حل نمی‌کند. چون مسئله در جایی عمیق‌تر قرار دارد.

تا وقتی الگو را نبینی، احتمالاً همان الگو را دوباره اجرا می‌کنی.

اولین قدم برای خروج از ماتریکس چیست؟

شاید اولین قدم، جنگیدن با ذهن نباشد. دیدن آن باشد. وقتی عصبانی می‌شوی، فقط نپرس: «چه کسی من را عصبانی کرد؟» بپرس: «چه چیزی درون من فعال شد؟» وقتی دوباره همان اشتباه را تکرار کردی، فقط خودت را سرزنش نکن. بپرس: «من چه الگویی را دارم تکرار می‌کنم؟» وقتی از چیزی می‌ترسی، فقط از آن فرار نکن. بپرس: «این ترس از کجا آمده؟» و شاید مهم‌تر از همه: «اگر این مشکل بارها و بارها در زندگی من تکرار شده، من چه نقشی در شکل گرفتن آن دارم؟»

لحظه‌ای که ماتریکس ترک برمی‌دارد

آگاهی قرار نیست یک‌شبه تمام مشکلات زندگی را حل کند. اما یک اتفاق مهم رخ می‌دهد: چیزی که قبلاً برایت «واقعیت مطلق» بود، تبدیل می‌شود به یک الگو. و وقتی چیزی را به عنوان الگو می‌بینی، دیگر مجبور نیستی کورکورانه از آن پیروی کنی. ممکن است متوجه شوی:
  • من همیشه از ترس طرد شدن، خودم را سانسور می‌کنم.
  • من همیشه وقتی پول دستم می‌آید، سریع خرج می‌کنم.
  • من آدم‌هایی را انتخاب می‌کنم که تأییدشان برایم سخت است.
  • من از شکست نمی‌ترسم؛ از دیده شدن بعد از موفقیت می‌ترسم.
  • من بیشتر از آنکه از آینده بترسم، از تکرار گذشته می‌ترسم.
همین دیدن‌ها می‌توانند شروع یک تغییر باشند.

اما یک سؤال بسیار مهم باقی می‌ماند…

اگر واقعاً بخش‌هایی از زندگی ما تحت تأثیر الگوهای ناآگاه ذهن قرار داشته باشند، پس:

چند درصد از تصمیم‌هایی که امروز می‌گیری، واقعاً انتخاب خودت است؟

چند درصد از انتخاب شغلت؟ چند درصد از رابطه‌هایت؟ چند درصد از خرج کردن پولت؟ چند درصد از ترس‌هایت؟ چند درصد از عصبانیت‌هایت؟ چند درصد حتی از تصویری که از «خودت» داری؟ و اگر جواب این سؤال‌ها تو را کمی ناراحت کرد، شاید دلیلش این باشد که داری به مرزی نزدیک می‌شوی که معمولاً دوست نداریم به آن نگاه کنیم:

ممکن است زندان اصلی زندگی تو، چیزی بیرون از تو نباشد؛ بلکه داستانی باشد که ذهنت سال‌ها درباره‌ی تو تعریف کرده است.

و اینجاست که «ماتریکس» معنای دیگری پیدا می‌کند

ماتریکس همیشه یک سیستم بیرونی نیست. گاهی ماتریکس همان مجموعه‌ای از باورهایی است که آن‌قدر تکرار شده‌اند که دیگر متوجه نمی‌شوی داری از داخل آن‌ها به دنیا نگاه می‌کنی. مثل ماهی‌ای که آب را نمی‌بیند، چون تمام عمرش در آب بوده است. شاید بعضی محدودیت‌هایی که امروز کاملاً واقعی به نظر می‌رسند، زمانی فقط یک فکر بوده‌اند. شاید بعضی از «نمی‌توانم‌ها» از واقعیت نیامده‌اند؛ از تفسیر تو درباره‌ی واقعیت آمده‌اند. و شاید به همین دلیل است که خودشناسی صرفاً یک موضوع فلسفی یا انگیزشی نیست. خودشناسی می‌تواند به معنای کشف نرم‌افزار پنهانی باشد که بخشی از تصمیم‌های زندگی تو را اجرا می‌کند.

حالا یک سؤال را از خودت بپرس

اگر بخواهی همین امروز فقط یک الگوی تکرارشونده در زندگی‌ات را پیدا کنی، چه چیزی به ذهنت می‌رسد؟ یک رابطه؟ یک ترس؟ یک مشکل مالی؟ یک عادت؟ یک نوع آدم که همیشه وارد زندگی‌ات می‌شود؟ یا شاید یک جمله که سال‌هاست در ذهنت تکرار می‌کنی:

«من همینم.» «من شانس ندارم.» «برای من نمی‌شود.» «زندگی همیشه همین بوده.»

شاید دقیقاً همین جمله‌ها ارزش بررسی کردن داشته باشند. چون گاهی بزرگ‌ترین زندان، زندانی نیست که در آن را قفل کرده‌اند. زندانی است که زندانی اصلاً نمی‌داند در زندان است.

ویدیو را ببین؛ چون اینجا داستان تازه شروع می‌شود

در ویدیویی که درباره‌ی این موضوع ساخته‌ام، دقیق‌تر وارد همین سؤال شده‌ام:

آیا چیزی که ما «سرنوشت» می‌نامیم، گاهی نتیجه‌ی همان الگوهای ذهنی‌ای نیست که خودمان از وجودشان خبر نداریم؟

در این ویدیو، ایده‌ی یونگ را به مفهوم ماتریکس ذهنی وصل کرده‌ام و درباره‌ی این صحبت کرده‌ام که چطور باورها، ترس‌ها و الگوهای ناآگاه می‌توانند روی انتخاب‌ها و تجربه‌ی ما از زندگی اثر بگذارند. اگر تا امروز فکر می‌کردی بعضی اتفاقات زندگی‌ات «فقط بدشانسی» یا «قسمت» بوده‌اند، شاید ارزش داشته باشد چند دقیقه مکث کنی و از زاویه‌ی دیگری به آن‌ها نگاه کنی.

شاید چیزی که فکر می‌کنی بیرون از تو اتفاق می‌افتد،

از جایی درون تو شروع شده باشد.

و شاید سؤال واقعی این نباشد که «سرنوشت من چیست؟» بلکه این باشد:

«کدام بخش از زندگی من هنوز برای خودم ناآگاه است؟»

این مقاله بر اساس ایده‌های روان‌شناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ نوشته شده است. عبارت مشهور مربوط به «ناخودآگاه و سرنوشت» در فضای عمومی اغلب به صورت نقل‌قول مستقیم از یونگ منتشر می‌شود، اما صورت دقیق‌تر ایده در کتاب Aion: Researches into the Phenomenology of the Self آمده است.

 

دیدگاهتان را بنویسید