واقعیت ها، واقعی نیستند

مردی که واقعیت را ندید
ارسطو اوناسیس در سال 1906 در شهر ازمیر (سمرنا) به دنیا آمد. خانوادهاش در تجارت تنباکو فعال بودند، اما در جریان جنگ یونان و ترکیه در سال 1922، داراییهایشان مصادره شد و به یونان مهاجرت کردند. او در جوانی به آرژانتین رفت و در آنجا با کار در شرکتهای تلفن و تجارت تنباکو شروع به کسب درآمد کرد. هوش تجاری و پشتکار او به زودی او را به یک تاجر موفق تبدیل کرد.
پس از جنگ جهانی دوم (1945)، بسیاری از کشتیهای تجاری به دلیل پایان جنگ و کاهش تقاضا برای حملونقل نظامی، بلااستفاده مانده بودند و با قیمتهای بسیار پایین به فروش میرسیدند. اوناسیس با درایت و آیندهنگری، این فرصت را غنیمت شمرد. او با سرمایهای که از تجارت تنباکو به دست آورده بود و وامهایی که دریافت کرد، تعداد زیادی از این کشتیها را خرید. یکی از معروفترین اقدامات او، خرید کشتیهای باری از شرکتهای ورشکسته، از جمله شرکت کشتیرانی ملی کانادا، با قیمتهای ناچیز بود.
در آن زمان همه میگفتند که کشتی ها هیچ فایده ای ندارند و هر کس کشتی دارد باید بفروشد تا با آن کار بهتری انجام دهد. واقعیت این بود که همه شرکت های کشتیرانی بیکار بودند و ورشکست شده بودند. اللخصوص کشتی هایی که مخصوص جنگ ساخته شده بودند. اوناسیس این حرف ها را نپذیرفت و به کار خود ادامه داد.
بهبود اوضاع
با بهبود اوضاع اقتصادی جهان پس از جنگ، تقاضا برای حملونقل دریایی، بهویژه برای نفت، به شدت افزایش یافت. اوناسیس با ناوگان کشتیهای خود، بهخصوص نفتکشهای عظیم، توانست قراردادهای پرسودی با شرکتهای نفتی ببندد. او همچنین با استراتژیهای هوشمندانه، مانند اجاره کشتیها به کشورهای متحد در دوران جنگ و پس از آن، سود هنگفتی به دست آورد. این اقدامات او را به یکی از بزرگترین کشتیداران خصوصی جهان تبدیل کرد و ثروتش به حدی رسید که در دهههای 1950 و 1960 به یکی از ثروتمندترین افراد جهان تبدیل شد.
اوناسیس همچنین در زمینههای دیگر مانند هوانوردی (تأسیس شرکت هواپیمایی المپیک) و املاک سرمایهگذاری کرد و با ازدواج با ژاکلین کندی، بیوه رئیسجمهور آمریکا، شهرت جهانی بیشتری کسب کرد. او در سال 1975 درگذشت، اما امپراتوری تجاریاش و داستان موفقیت او همچنان الهامبخش است.
واقعیت هایی که واقعی نیستند
خیلی از اتفاقاتی که در اطراف ما می افتد و ما به عنوان بک اتفاق معمولی آن را پذیرفته ایم اصلا واقعی نیستند و نتیجه افکار اکثریت جامعه هستند. مثلا شما در یک بازار که همه یک شغل ثابت دارند میبینید که اکثر آنها از شغل و کار و درآمد خود راضی نیستند و همیشه میگویند که مشتری نیست یا پول نیست در صورتی که یک نفر در همان بازار هست که کل بازار را در دست دارد. این نشان دهنده این است که چیزی که برای همه واقعی است برای یک نفر غیر واقعی است.
از کجا بفهمیم که واقعی نیست؟
اگر میخواهید که بفهمید چیزی واقعی است یا اینکه فقط نظر مردم در مورد آن قضیه است کافی است که برای آن مثال نقض پیدا کنید. مثلا اگر همه مردم میگویند که ازدواج خیلی سخت است . هر کس ازدواج کزده پشیمان است شما کافیست یک نفر را پیدا کنید که ازدواج راحت و خوبی داشته است و از آن راضی است. همین کافی است تا مسیر نورون های عصبی در مغز را تغییر دهید.
منابع: ویکی پدیا